Browsing Tag

یک آیه یک قصه

فایده باد چیه؟

عزیز جون و هدی خانم به طبیعت رفته بودن و اونجا چادر زدن ... اما ناگهان هوا طوفانی شد .. عزیز جون از هدی

مسابقه رالی

هدی کوچولو خیلی حوصله اش سر رفته به خاطر همین هم عزیز جون بهش میگه تلویزیون رو روشن کنه تا یکم سرگرم بشه.

من بخشیدمش

عزیز جون رفته دنبال هدی تا از مدرسه اون رو به خونه برگردونه .... اما متوجه می شه که پیشونی هدی کبود شده و

نذری بی بی خاتون

حیاط خونه بی بی خاتون خیلی شلوغ پلوغه! چون قراره توی خونه بی بی خاتون نذری بپزن. همه همسایه ها هم جمع شدن

شهر بازی

هدی و عزیز جون با هم به شهربازی رفتن و هدی خیلی دوست داره که سوار قطار شه. اما متوجه میشه که کمی عقب تر از

دروغ بزرگ هدی

هدی کوچولو امروز دفتر ریاضیش رو با خودش به مدرسه نبرده. به خاطر همین هم مجبور شده که به معلمشون دروغ بگه و