داستان کودکانه سوره فیل (قصه قرآنی اصحاب فیل)

0 150

یکی از سوره های قرآن به اسم فیل است. داستان آن سوره به صورت زیر است.

نجاشی پادشاه حبشه بود. او برای تبلیغ دین مسیح دست به کار شد و به روش های مختلف تلاش کرد تا دین مسیح را به صورت اول برگرداند و نیروی از دست رفته اش را بدست آورد.

نجاشی وقتی دید از همه ی کشورها مردم برای حج به مکه می روند، تصمیم گرفت راهی پیدا کند تا توجه مردم را از مکه و کعبه دور کند و دل های مردم را به سمت کشور خود متوجه کند به همین خاطر کلیسای باشکوهی درصنعاء (یکی از شهرهای یمن) ساخت و پس از پایان آن را به بهترین شکل تزیین کرد و از بهترین فرش ها و پرده ها استفاده کرد تا زیبایی آن چشم همگان را خیره کند. او فکر می کرد وجود چنین کلیسای بزرگ و باشکوه مردم را از رفتن به مکه باز می دارد و همه ی مردم و اهل مکه و قریش به آن کلیسا می آیند.

اما همه ی تصورات نجاشی غلط از آب درآمد، زیرا نه تنها اهل مکه به آن کلیسا توجه نکردند، بلکه اهالی یمن و حبشه هم مکه را فراموش نکردند و باز برای حج، رهسپار مکه شدند.

نجاشی دیگر نمی توانست کاری انجام دهد، زیرا نمی توانست خود را به زور در دل های مردم جا بدهد و عقیده ی خود را به آن ها بقبولاند. از قضای روزگار یک کاروان تجارتی که همه عرب بودند، از سمت مکه به حبشه برای تجارت آمدند.

تعدادی از عرب ها در یکی از اطاق های کلیسا شب ماندند به دلیل سرد بودن هوا، آتش روشن کردند، اما هنگام رفتن فراموش کردند آتش را خاموش کنند و کلیسا آتش بدی گرفت.

هنگامی که خبر سوختن کلیسا و علت آتش سوزی به گوش نجاشی رسید، خیلی عصبانی شد و با خود گفت : عرب ها از سر دشمنی کلیسای ما را آتش زدند و قسم خورد که کعبه را ویران و نابود کنند.

به همین دلیل نجاشی فرمانده سپاه، ابرهه را صدا کرد و او را با لشکری مجهز از اسب و فیل، سوار و پیاده به مکه فرستاد. ابرهه با سپاه عظیم به سمت مکه راه افتاد، در بین راه غارتگری می کرد، هر کجا گاو و گوسفند و شتر می دید برای خود می گرفت. ابرهه در بیرون شهر مکه مستقر شد. بعد از استراحت برای ویران کردن کعبه به سمت شهر مکه حرکت کرد. اما هنوز وارد شهر مکه نشده بود که به خواست خدا، پرندگانی کوچک به نام “ابابیل” در آسمان مکه پیدا شدند و کم کم خود را بر سر سپاه ابرهه رساندند.

آن پرندگان کوچک دارای سنگریزه هایی به نام “سجیل” بودند و با آن سنگ ها بر سر سپاهیان ابرهه می زدند و هر سنگ یک نفر از سپاه ابرهه را هلاک می کرد. زمانی که این سنگریزه ها به بدن سپاهیان ابرهه یا اهمان اصحاب فیل برخورد می کرد بدن آن ها را سوراخ می کرد. هنوز چیزی نگذشته بود که تمام سپاه، به جز یک نفر هلاک شدند. این سنگریزه ها از عدس بزرگتر و از نخود کوچکتر بودند.

آن یک نفر به سرعت خود را به حبشه رساند و به نزد نجاشی رفت و جریان کشته شدن سپاه را تعریف کرد. نجاشی پرسید: آن پرندگان به چه صورت بودند که سپاه مرا نابود کردند؟ آنگاه یکی از همان پرندگان در هوا پیدا شد، آن مرد گفت اعلی حضرتا! این یکی از همان پرندگان است که لشکر ما را هلاک کرد. سخن آن مرد به پایان رسید و در همان حال سنگریزه ای بوسیله ی همان پرنده بر سر او فرود آمد و در حضور نجاشی جان داد. این حادثه در سال ولادت پیامبر رخ داد.

Leave A Reply

Your email address will not be published.